شماره‌ی ده / هر کجای تهران که دست می‌گذارم درد می‌کند

 

در این شماره ما دو رقمی می‌شویم، و این‌بار درود می‌فرستیم به کسانی که دوست داشتیم اینجا بودند و با ما همراه می‌شدند. با صدای احمدرضا احمدی خواهیم پرسید «حالا چی ژوزه؟». از ناسازگاری ژوزه خواهیم گفت. از مینه‌آسی خواهیم گفت که دیگر نیست. با چمدان شیشه‌ای با تاکسی‌های فرودگاه امام همراه می‌شویم تا روایت‌مان را از سفرهایی ناگهانی بگوییم. غمگین می‌شویم و از خون دل می‌نویسیم، اما چُس‌ناله نمی‌کنیم.

در ادامه نامه‌ها خواهیم نوشت. از زبان توکا به روایت زندگی غیرمجاز خواهیم پرداخت. تئودور کرامر با ما خواهد گفت که «با من کاری نداشتند.» خطاب به سرکنسول کشور محبوب از دیوار برلینی می‌گوییم که فرونریخت، بلکه جا به جا شد. با صادق از نیمکت‌های پارک لاله خواهیم گفت. از دوربین‌های این حوالی خواهیم گفت، و از ایست‌بازرسی‌هایی که در اروپا نیست و این چیزی را عوض نکرده است.

در نهایت ساموئل میرانتین در مسکو با ژیژک گفتگویی اختصاصی خواهد داشت. تا از «سکوت اعتراضی» رمزگشایی کند.

فراموش نکنید که « از رفتن‌هایتان تراژدی نسازید». فراموش نکنیم که «از ماندن‌هایمان حماسه‌ها خلق نکنیم» بشنوید، به اشتراک بگذارید و با ما بگویید؛

 

لینک دانلود با کیفیت و حجم پایین (۱۰ مگابایت)

mp3 | ogg ]

لینک دانلود با کیفیت و حجم متوسط (۲۰ مگابایت)

mp3 | ogg ]

لینک دانلود با کیفیت و حجم بالا (۳۹ مگابایت)

mp3 | ogg ]

۴۵ دیدگاه برای شماره‌ی ده / هر کجای تهران که دست می‌گذارم درد می‌کند

  1. علی می‌گه:

    ای کاش بچه های گل رادیو فنگ بتونن برای شب یلدا که شب تولد ضیاست، یک ویژه نامه برای ضیا و مجید دری و دانشجویان ستاره دار و محروم از تحصیل زندانی و کلا در رابطه با موضع دفاع از حق تحصیل تهیه کنن.

  2. ف. رها می‌گه:

    درود و ارادت
    امشب برای اولین بار با رادیوی شما آشنا شدم. شما بینظیرید، همین! …امید که بی نظیر هم بمانید…. با شنیدن برنامه ی شما کلی بغض کردم، بارانش برای زمین حاصلخیز شما !

    بغض مرا گرفته بود
    اما می گفتند:
    ” مرد که گریه نمیکند”!
    از شرم مرد بودن
    آنقدر خندیدم ،
    تا چشمانم غرقه در اشک شد

    برقرار باشید

  3. [...] هر کجای تهران که دست می‌گذارم درد می‌کند شماره دهم: http:… [تاریخ:۲۵ آذر ۱۳۹۰] ~ شبکه اشتراک لینک،پست های فیس بوک ۲۵ بهمن [...]

  4. عسل می‌گه:

    گفتن داره که از فرنگ الان ۱ ساعت و ۵۵ دقیقه است که داره این شماره فنگ دانلود می شه…البته ۱۰ دقیقه دیگه احتمالن موفق به شنیدن می شم…
    خوشحالم که کار می کنید…کاری بی نظیر و مؤثر….این دفعه ش و هنوز گوش نداده کلن تشکر می کنم و موفق باشید همگی

  5. mina Siegel می‌گه:

    دوستان شما با این برنامه تان چه کردید! مدتها بود ، یعنی سالها بود ، شاید پنجاه سال ، از زمان کودکیم که برنامه های رادیو بزرکترین لذت دینا بود انقدر اذت نبرده بودم . عالی بود . با سپاس.

  6. Casino می‌گه:

    سالها بود که با رادیو قهر بودم……

    آشتی کردم بخاطر شما….

    ممنونم…

  7. فرهاد می‌گه:

    آفرین برشما خوش ذوق ها که لذت های ازیاد رفته رادیو را همراه واقعیت های ملموس ،به مخاطبان خود می دهید .دارید دست کودکان و جوانان را می گیرید و به فردا می برید. برایتان آرزوی بهروزی،پیروزی و ماندگاری دارم.

  8. به بخش «صادق» که رسیدم بی اختیار گریستم … همین … دوستانمان را آزاد کنید تا ما لایک کنیم … دستانمان را باز کنید تا به اشتراک بگذاریم … رهایمان کنید تا باز گردیم …

  9. محمد امین می‌گه:

    دست مریزاد !
    وقتی دلتنگی جاش رو به دلخوری میده . . .

  10. محمد می‌گه:

    خوب بود وقتی در متن از نقل قول و شعری استفاده می کنید، گوینده یا شاعر اون رو هم ذکر می کردین

  11. ققنوس می‌گه:

    دمتون گرم. همین!

  12. سروش دشتستانی می‌گه:

    رفقای دلگرم کننده من … خوبان، زیبایان، همراهان… بارهای بار با شنیدن صدایتان خندیده ام، زار زده ام، مشت گره کرده ام، ناخن به دیوار کشیده ام، در خودم جمع شدم، شکفته ام … رادیو فنگ برایم فقط یک رادیو نیست، صدایی است که از درون خودم می شنوم… حرفی است که باید می زدم و نزدم، چیزی ست که باید می دیدم و ندیدم، صدایی ست که باید همنوا شوم … حرف از تکنیک ساخت و فرم نیست، اینقدر تک تک کلماتتان به جان خسته ام درست می نشیند که آنرا به شیقته بدل می کند.
    بارهای بار است که می خواستم چیزی بنویسم اما دهانم قفل شده بود. پس صدایتان کشف سهابی مرموز هم‌داستانی است و این غنیمتی است که آنرا می بلعم. این نامه تنها یک تشکرنامه نیست که البته این هم هست بی هیچ کم و کاست. منظور اصلی رساندن پیامی ست که من را در کنار خود بدانید و اگر کاری از دستان گیرکرده ام برمی آید بگویید که با دل انجام میدهم. بارها در معرفی رادیوفنگ به بقیه گفته ام که این رادیو صدای منه. انگار اصلا خود منه. چیزیه که بعد از شنیدن هر کلمه اش اونرو به بافت تنم گره می زنم و حقیقتا با هیچ رسانه ای به اندازه صدای کوه فامتان خود را نزدیک نمی دانم. شلیک کنید. شلیک کنید. شما از تبار همانهایی هستید که صیقل می دهید سلاح آبایی را برای روز انتقام و من به بودن در کنار شما می بالم.
    به امید روزی که در آغوش کشیم، ببوسیم و بخندیم
    سروش دشتستانی
    هفدهم دسامبر ۲۰۱۱

  13. ناصر می‌گه:

    خسته نباشید
    شما هم شدید صدای شنبه های ما
    صدایی که تصویر ساز است تصویرهای اعتراض به سلطه و استثمار و رنگ هایی از آزادی که بر پیکره خاکستری های دنیای وارونه کشیده می شود.
    همین گونه باشید سال های سال
    ناصر

  14. حاج حیدر می‌گه:

    دست مریزاد. خسته نباشید. زنده باد آزادی.

  15. ژاله دبیر می‌گه:

    همه حرفها را سروش گفت…..

  16. گلرخ می‌گه:

    هاهاهاهاها قسمت ژیژک عالی بود :) ))
    نفسم بند اومده از خنده
    گربه تو پرتگاه.. خدایا
    عالی

  17. از عمقِ قلب و جان پیامتان را گرفتیم
    پاینده باشید

  18. مریم می‌گه:

    همکار نمیخواین؟ یه دختر که تو شعرا زندگی میکنه

  19. مریم می‌گه:

    چقدر کارتون خوبه…

  20. رادیوفنگ می‌گه:

    دوستان کوتاهی ما را در ذکر نام صاحبان اثر بر ما ببخشایید؛
    موسیقی و شعر ابتدایی برنامه از مجموعه‌‌ی «یک میهمانی طولانی غمگین» با صدای احمدرضا احمدی بود. بخشی از آهنگ «نامه» کاری از محسن نامجو. در ادامه موسیقی فیلم سربازهای جمعه اثر پیمان یزدانیان.
    شعری که خوانده شد از تئودور کرامر بود و همچنین در نامه به سرکنسول بخش‌هایی از مطلب عبدی کلانتری عینا استفاده شده بود.
    همچنین روی جلد این شماره کاری است از مانا نیستانی.
    ممنون از لطف همیشگی همه‌ی شما.

  21. منیره می‌گه:

    راستش برنامه این بار برای من حس را ایجاد کرد که میخواهید به آنایی که رفته اند احساس گناه و شرم (هردو این لغات مذهبی است ولی جایگزین دیگری برایشان دارم) بدهید؟ اگر اینطور باشد، نه تنها به آنها از نظر روحی کمک نمی کند، بلکه برای شما هم روحیه ساز نخواهد بوده بلکه …..

  22. لیلا اسدی می‌گه:

    برنامه شما حس نوستالژیک دوران کودکی را برام زنده کرد. وقتی که تلویزیون دو تا شبکه بیشتر نداشت و ظهرهای جمعه با اشتیاق همراه خواهرم به داستان های رضا رهگذر گوش می کردیم. برنامه شما با اون برنامه قابل مقایسه نیست ولی منظورم حس خوب دوران کودکی ام به رادیو بود که در من زنده شد. مرسی بعد از سالها به رادیو گوش می دم .
    آزاده جان و دوستان دیگر ممنون
    لیلا

  23. مریم می‌گه:

    خودتون نوشته بودید که فراموش نکنید که « از رفتن‌هایتان تراژدی نسازید». فراموش نکنیم که «از ماندن‌هایمان حماسه‌ها خلق نکنیم» . به حرفتون پایبند نموندید اما. انتخاب بوده. هم موندن شما و هم رفتن ما. هر کدوم مون یه چیزهایی را از دست دادیم و یه چیزهایی را به دست اوردیم.

  24. mehdi می‌گه:

    سلام برنامه خوبی‌ بود، از خوب بهتر، من در خارج از کشور هستم، بقول خودم فعال سیاسی . منتظر بودم یکی بگه زرشک!!، چه کار کردی برای این کشور، مرصی‌ که زنگ خطر را کنار گوشم به صدا در آوردید

  25. آنا می‌گه:

    مثل پیچکی به دستهای تو می پیچم
    با هزار زخم ژرف به سینه و دلم
    به موی وروی تو میرسم
    وچون مرواریدی
    که از کهکشان کمی قطور تر است
    در گودی آبی رنگ اندیشه ات می میرم

  26. محمدرضا فقیهی می‌گه:

    سلام
    خیلی اتفاقی با کارهای شما آشنا شدم و چه اتفاق خوبی شد .
    نمی دونم ما چه قدر با هم نزدیک باشیم . این که خروجی شما مال شماست یا یه جهت دهی خوب ، به هرحال تو این روزهای …. به عنوان یه هم وطن ممنون و می دونم کار بسیار سختی دارید انجام می دید . بسیار سخت .
    اگر دوست داشتید و اگر نیاز دونستید شاید تونستم کمکی کنم به پیشرفت کارهای خوبتون .
    یه درخواست : جامعه مریض ما خیلی به امثال شما نیاز داره که سیاست کثیف ما شما رو از راه بدرتون می کنه . اگر چه مسایل اجتماعی بخشی از سیاست تلقی می شن ولی سعی کنیم مرز بین اونها رو با دقت رعایت کنیم تا کار خوب اجتماعی فرهنگی از راه بدر نشه . مردم سخت محتاج شنیدن از دردهاشونن .

    آرزوی توفیق

  27. آبچینوس می‌گه:

    من نظرمو در صفحه فیسبوکم نوشته بودم، یکی از دوستانم ایراد گرفت که چرا توی صفحه خودتون نگفته ام. بنابراین من همه چیزی که اونجا در کامنت ها نوشته ام رو اینجا کپی می کنم و امیدوارم نظر صریح من به عنوان یک کسی که بیرون از ایران هست برای بهتر شدن برنامه هاتون به کارتون بیاد:
    رادیو فنگ (شماره ده) را دیدم خیلی دارند دست بدست می کنند، کنجکاو شدم، شنیدمش. چیزهایی که به نظرم رسید اینهاست: رادیو افسردگی! رادیو نا امیدی!، رادیو توهم!، رادیو پیش داوری!، … و البته مخصوص ما با کلاس های فرهنگی همه چیزدان!
    انگار داشتند بیانیه می خواندند بر علیه مهاجرت و مهاجران!
    به غیر از ایراد شکلی ( مدل اجرا ها و … که در حقیقت شباهتی به کار رادیو که باید همراه و دوست مخاطبانش باشه و نه معلمشون)، به نظرم محتواش هم پر اشکال بود. در حقیقت من این نگاه بالا به پایینش را اصلا نپسندیدم.
    به نظر من بر خلاف این شعاری که اولش داده اند (“فراموش نکنید که « از رفتن‌هایتان تراژدی نسازید». فراموش نکنیم که «از ماندن‌هایمان حماسه‌ها خلق نکنیم»”) محتواش دقیقا برعکس این توصیه ی اولشه.
    به نظرم همه ش سعی داره احساس گناه و اینجور چیزا رو توی مهاجران تقویت کنه.
    من فکر می کنم علت استقبال ازش یک مقدار به این برمی گرده که بیشتر ماهایی که بیرون از ایرانیم همیشه در حال سر و کله زدن با احساس دلتنگیهامون هستیم و اینکه جامعه ی فعلیمون در بیرون از ایران رو هم خیلی از خودمون نمی دونیم و باهاش احساس راحتی صد در صد نداریم. خیلیامون هم ممکنه مدام در این فکر باشیم که نکنه اگر ایران می موندیم کار بیشتری برای مملکتمون ازمون بر میومد…. خلاصه که انگار حرف دلمونو می زنه و برای همین به نظرم همه این عوامل دست بدست هم داده که از این برنامه صوتی استقبال بشه ولی اینها همه مربوط به احساسات ما است و هیچکدوم ربطی به خوب بودن خود برنامه ندارند. .. در حقیقت داریم در ایام محرم برای گرفتاریهای خودمون گریه می کنیم! این برنامه هم از این مساله سو استفاده کرده به نظر من. و خلاصه اصلا خوشم نیومد.
    ضمناَ من هیچکدوم از برنامه های قبلی رو نشنیده ام و ممکنه نسبت به هر کدوم از اونها نظر مثبت یا منفی ای داشته باشم که طبیعتاَ جاش اینجا زیر شماره ی ده نیست. منکر این هم نیستم که برای این کارتون زحمت کشیده اید و چیز شسته و رفته و تمیزی ارائه کرده اید.

    • soophy می‌گه:

      عزیزم, منو یاد جمله ی ” امیدواریم شما به چرا رفتنتون اگاهان باشید” انداختی…

      • آبچینوس می‌گه:

        البته من جزو ‘چرا به رفتنتون آگاهان’ هستم ولی امیدوار بودم شما یاد جمله دیگری می افتادید جون مساله من نیستم و موضوع برنامه شماره ده شما بود. به هر حال از ما گفتن بود. حیف است این نیت پاک و زحمتی که می کشید با تغییرات کوچکی که می توانید با اجرای سرزنده تر و با یک ویرایش کلی برای حذف نگاه بالا به پایین و غمزدگی بیان انجام شود همراه نباشد. مهم این است که کسی که صرف مهاجرت کردن و مملکت را خالی کردن را ارزش می داند به خودتان جذب کرده باشید نه کسی را که با خودتان همنظر است به تشویق کردن وا داشته باشید.

        • soophy می‌گه:

          اشتباه نشه ابجینوس عزیز, من زبان رادیو نبودم, نظر شخصیمو گفتم.
          و البته من نگاه رادیو رو بالا به پایین نمی دونم, و صداها هم اونقدرها غمگین نیستن, این سوژه هان که به گوش ما غمگین می ان, و اصلا مگه غمگین اشکالی داره؟

  28. مریم می‌گه:

    خسته نباشید. عالی عالی. ژیژکتون خیلی خوب بود :( (

  29. مریم می‌گه:

    خسته نباشید. عالی عالی. ژیژکتون خیلی خوب بود (((:

  30. مریم می‌گه:

    باهاتون زندگی می‌کنم

  31. Neguin Bank می‌گه:

    عالی‌ و تاثیر گذار بود … مرسی‌.

    نگین از رم
    (چقدر از رم بد گفتید ما که کار کردیم خیلی‌).! :P )

    چند مورد می‌خواستم بگم:

    ۱) با وجود اینکه به ایران نمیتونم برگردم خودم را تبعیدی حساب نمیکنم.

    ۲) بسیاری از ایرانیانی که به خارج آمدند و یا مثل خودم از قبل در خارج بودند در این مدت صدای مردم شدند و تمام سعی‌ خود را در انعکاس اعتراضات و نقض حقوق مردم، به جامعه بین‌الملل کردند. این اقدامات رو حتما در شبکات اجتماعی‌ دیدید و نهایتا می‌توان گفت که با کمک انجمن ها، فعالین مدنی ایرانی‌ و خارجی‌، گزارشگر ویژه حقوق بشر برای ایران انتخاب شد. من فکر می‌کنم اقدامات ایرانیان تا آنجا که می‌شده جواب داده و به هر صورت در خارج از کشور متأسفانه فقط در حوزه فشار بین‌المللی و اطلاع رسانی به داخل و خارج میشود کار کرد.

    ۳) میفهمم که بسیاری از کسانی‌ که از ایران رفتند و از رفتنشان تراژدی میسازند، کار درستی‌ نمیکنند و همیشه این نوع عمل را سرزنش می‌کنم و خوشحالم که میبینم که با دوستان داخل همنظریم. این نقد شما بسیار به جا بود. میدونید اما فکر می‌کنم این تراژدی سازی به فرهنگ ما ایرانی‌ها مربوط میشه. شما هم کل برنامتون خیلی‌ دراماتیک بود. ما ایرانی‌ها دوست داریم دراما بسازیم … در همه آثار هنریمون شعر، نقاشی‌، فیلم، “پادکست‌های رادیویی” (!) …. این فرهنگ دراماتیزه کردن مشاهده میشه … جنبشمون هم بسیار تراژیک و شاعرانه هست … چه در خارج و چه در داخل … دستبند سبز و انگشت پیروزی و شعارها و سرود‌های شاعرانه…. اما … (که به مورد بعدی ختم می‌شه)

    ۴) پرسیدید “قدم بعدی چیست؟ ماهاست که به اشتراک می‌گذاریم آزاد کنید … آزاد کنید … آزاد کنید” اگر به اتهام نسخه پیچیدن از رم اینجا محاکمه نشم، نظر خودم را با اجازه بگم. به عقیده من قدم بعدی از فاز دراما و تراژدی ورود به واقع بینی‌ و کار عملیست: شبکه سازی! جوانان و مردم ایران باید شبکه‌های اجتماعی‌ را باز سازی کنند و گروهای کوچک ۵ تا ۱۰ نفره قابل اطمینان تشکیل بدهند و با استفاده از ابزار جدید ارتباطاتی با رعایت موارد امنیتی شبکات را گسترش بدهند. باز دور هم برای بحث، تفریح و دیدار به صورت دوره‌ای جمع شوند … لازم نیست کاری بکنند … فقط شبکات را باز سازی کنند … شاید در به ارتباط گذاشتن این شبکات دوستان تبعیدی (!) بتوانند نهایتا از خارج از کشور کمکی باشند. اجازه بدید آخرین “نسخه” اکبر گنجی را از آمریکا براتون اینجا باز گوی کنم که شاید از ژیژک قابل فهم تر باشه (شاید!)

    “گذار به نظام دموکراتیک ملتزم به آزادی و حقوق بشر را نمی توان از صرف رساندن صدای مخالفت به مردم انتظار داشت. امروز این صداها به خوبی به گوش مردم می رسد. برای گذار به دموکراسی باید مردم را از طریق “سازمان یابی” های متنوع و متکثر قدرتمند ساخت. در گام بعد، از طریق “بسیج اجتماعی” و “نافرمانی مدنی” کارهای رژیم را به گونه ای “فلج” کرد تا “موازنه قوا” پدیدآمده و گذار مسالمت آمیز به دموکراسی ممکن شود.”

  32. حامد می‌گه:

    شما صدای ما هستید .
    به امید روزی که خودمان فریاد بزنیم.

  33. مهدی می‌گه:

    سلام
    از اولین شماره با شما بودم
    هر شماره دلرید بهتر میشید. میشه گفت عالی شدید.
    فقط یه درخواست. تو را به خدا ایمنی را رعایت کنید.خواهش می کنم از بیان مطالبی که بشود شما را رد گیری کرد خودداری کنید. (نامها. مکان استودیو و …)
    نمی خواهیم شما هم به دانشگاه بروید!

  34. گلرخ می‌گه:

    دوستان سلام مجدد
    من یه چند خط صدامو براتون ضبط کردم دوست داشتم خودتون بشنوید در رابطه با این اپیزود هست.به کجا براتون بفرستم؟ امکانش هست؟ اگر امکانش هست به ای میلم یه نشونی بفرستید که من بتونم میل کنم. خیلی ارادتمندم

  35. محمد حسین می‌گه:

    ممنون که آمدید!
    امیدوارم که بمانید تا صدایِ گرمِ شما، که حرفهای دل ماست، به خاطرات نپیوندد.

  36. [...] را در لینک اصلی بخوانیم: هر کجای تهران که دست می‌گذارم درد می‌کند شماره دهم: http:… Read more from پست های فیس بوک بیست و پنجم بهمن ۲۵ bahman, 25bahman, [...]

  37. k1 می‌گه:

    البته اونی که مونده مسئول‌تره. چون منی که رفتم جوابم همیشه اینه:‌ «تو که رفتی…» ینی این‌که خفه شو، خیلی مودبانه. یا شایدم:‌«ای بابا…» ینی اینکه حوصله یه خفه شو گفتن هم ندارم.

    البته اونی که مونده مسئول‌تره. چون منی که رفتم فرار کردم، از جایی که به درست شدنش امیدی ندارم، از آدمایی که توشون نه علاقه‌ای برای درست کردن می‌بینم نه شعورش رو، به‌جز یه تعداد انگشت‌شمار. البته نه‌اینکه تعدادشون همین‌قدر باشه، به این دلیل که وسعت دید من محدوده.

    البته اونی که مونده مسئول‌تره. چون درسته که به نظر من شعور درست کردن رو نداره اما به نظر خودش داره و مسئولیتش رو قبول کرده.

    البته اونی که مونده مسئول‌تره. چون منی که رفتم هم شعورش رو نداشتم. شعور درست کردن رو. من فقط دنبال یه آرمان‌شهر میگردم که برم و اونجا زندگی کنم. اگه اونجا هم چیزی مشکل داشت شروع میکنم به غر زدن. اگه هم خیلی زیاد شد شاید به این فکر بیفتم که از این‌جا هم برم…

  38. از تهران می‌گه:

    من یه دیدگاه دیروز گذاشتم ؛میخام بدونم که اون رو دریافت کردین نذاشتین یا اساسا نگرفتین؛ ممنون

  39. سارا می‌گه:

    خدمت جناب میرانتین ضد زن عرض کنم که عداد رفقای مذکر شیفتۀ ژیژک خیلی بیشتر از مونث هاست…چطور به این نتیجه رسیدی که ایشان دخترفریب می باشند؟ جای هیچ توجیهی نیست که برای بامزه تر بودن از کلیشه های ضد زن استفاده فرمودید. ضمن اینکه خلاقیتتان مایۀ امتنان است.

  40. امیر می‌گه:

    این برنامه تون فوق العاده بود …

پاسخ دهید

*