شماره‌ سیزده / خیابانهای بسته، راه‌های باز

در این شماره صدای مارا از خیابان می‌شنوید. در ابتدا یادی می‌کنیم از فرار دیکتاتورها. سپس از دوستی یاد می‌کنیم که صدایش را از پشت شیشه‌ی قطار شنیدیم و به این بهانه به روایت شهری می‌پردازیم که هنوز ساکن آن هستیم.

از خانواده‌ای میگوییم که مثل منوی رستوران ته‌دیگ، اصل تهرانی‌اند. پس از آن از زنان بارداری می‌گوییم که حاضر نیستند گناه به دنیا آوردن یک شهرستانی دیگر را بر عهده بگیرند.

در کنار خط راه‌آهن و پاسگاه نعمت‌آباد قدم می‌زنیم. سپس به میدان انقلاب می‌رویم و با مهدی بداخلاق احوالپرسی می‌کنیم. از دستهایی می‌گوییم که دیوارهای تهران را از انحصار نقاشی‌های شهرداری درآورده‌اند. بعد از آن، از فاجعه‌ای میگوییم که اسمش را نماد افقی شهر گذاشته‌اند. سپس در خیابانهایی قدم میزنیم که روزی آدمها به جای ماشینها در آن حرکت میکردند. با شمس لنگرودی همراه می‌شویم و سپس قصه‌ی مسیح و یهودا را از زبان ساموئل میرانتین می‌شنویم. در پایان باز درودهایی میفرستیم و به واسطه‌ی خسروگلسرخی از پیراهن کارگران و دهقانان میگوییم.

فراموش نکنید که «بعضی روزها از آنچه در تقویم می‌بینید به شما نزدیکترنددست از شوخی بردارید. بشنوید و با ما بگوئید؛

 

 

لینک دانلود با کیفیت و حجم پایین (۱۷ مگابایت)

mp3 | ogg ]

لینک دانلود با کیفیت و حجم متوسط (۳۵ مگابایت)

mp3 | ogg ]

لینک دانلود با کیفیت و حجم بالا (۷۰ مگابایت)

mp3 | ogg ]

۲۴ دیدگاه برای شماره‌ سیزده / خیابانهای بسته، راه‌های باز

  1. رادیوفنگ می‌گه:

    صداهای استفاده شده در این برنامه، به ترتیب؛

    «آخر بازی» – شعر و صدای احمد شاملو
    قسمتی از مستند « تهران انار ندارد» – مسعود بخشی
    بخشی از صدای سریال دائی‌جان‌ ناپلئون – ناصر تقوایی
    تکه‌ای از فیلم دختر لُر و ترانه‌ی فولکلور تهرانی – برگرفته از مستند «تهران انار ندارد»
    سیر – مسعود شعاری
    ترانه شهر من – فریدون فرخزاد
    برج – رضا یزدانی
    ۲۲ مرثیه در تیرماه – شعر و صدای محمد شمس لنگرودی
    خون ما پیرهن کارگران – شعر خسرو گلسرخی، کاری از گروهی ناشناس

  2. شروین می‌گه:

    خاطرات نعمت آباد زنده شد. صدای نعمت آباد نیاز به تصویر نداشت.

  3. شروین می‌گه:

    اطلاعات رو باید می رفت توش، هنوز کتابای مهاجرانی و کدیور رو داره. ارزون، به قیمت یه دونه آدامس موزی

  4. عالی بود!
    قسمت پایگاه نعمت آباد به قدری زیبا توصیف شد که انگار ویدئو تماشا می‌کنم!
    مرسی! مرسی!

  5. علی می‌گه:

    یه تیکه هاییش خیلی اضافی بود

  6. آرمین می‌گه:

    ممنون … کارتون خیلی خوبه..
    خسته نباشید.

  7. مهدی می‌گه:

    عالی بود، عالی
    کلی خاطره زنده کردید

  8. فرهاد می‌گه:

    پاینده باشید

  9. Renaud می‌گه:

    آخرین گرافیتی ای که در تهران دیدم دو ماه پیش بود، خیابان کریم خان؛ شمایل نیما با این شعر: زردها بیهوده قرمز نشدند/ قرمزی رنگ نینداخته بیهده بر دیوار /صبح پیدا شده آسمان اما پیدا نیست

    این شماره در کنار دانشگاه، مهاجرت و خصوصی سازی، از بهترین ها بود. این بی نام بودن و گذر کردن از وجهه ی نمادین من رو یاد کتاب ها و جزوه های زرد رنگ سر جمال زاده ی جنوبی می اندازد..
    در مورد خصوصی سازی اونچه کمتر گفته شد شرح مقررات زدایی ملازم با اون بود؛ در هر حال، شنیدن صدای شما امید بخشه و این اولین دستاورد شکل گیری چنین جمع ها و مدیوم هایی ه؛ مرسی رفقا
    (باتای و دولوز و کارناوال و فیدل؛ توهم کالکتیویتی ! پرفکت!)

  10. گلرخ می‌گه:

    عالی – اصن به هم ریختم. تهران کثیف و کذایی من، روزهای بی نظیرت با ماست.

  11. روزبه می‌گه:

    دستتون درد نکنه … واقعا تو این وانفسا کمبود یه صدای آروم، انسانی و منطقی محسوس بود … شما صدای تهران اونجوری که من میشناسمش هستین

  12. arefe می‌گه:

    یعنی عالییییی بود باهاش خندیدم و گریه کردم دلم خواست با اینایی که دارن حرف میزنن همراه میشدم و از حس های خودم به در و دیوار این شهر می گفتم- اون تیکه اول که یه دختر تهرونی داره حرف میزنه یعنی قشنگ وصف حال خانواده ما بود:)

  13. بابک می‌گه:

    خیلی کارتون عالیه.
    چه قدر احساس نزدیکی می کنم با شما.

    دبگه مهدی اخمو هم همون مهدی اخمو نیست! سرش مثل قدیم شلوغ نیست. دیگه زیاد عصبانی نمی شه!
    آگه هم کتاباش تدریجا تغییر می کنه! کتاب های درسیش بیش تر شده.
    تو مسیر چارراه ولی عصر انقلاب، دیگه بچه های سابق دانشگاه رو نمی بینم.
    نمی دونم چرا دیگه مث چند سال پیش، اون مسیر دیگه برام جذاب نیست؟!

  14. محمد حسین می‌گه:

    سلام. امشبِ من دوباره پر شد از صداهایتان. صداهایی که عجیب آشنا هستند و حرفهای آشنا می زنند. گوش می دهیم و به اشتراک می گذاریم، چون گذشته.
    در این برنامه قدم زدنهایتان در نعمت آباد و انقلاب و دیگر خیابانهای تهران بیش از حدی طول کشید که در حوصله ی هر شنونده ای بگنجد. یعنی تمام آن حرفهای خوب را می شد در مدت زمان کوتاه تر و با تسلطِ بیشترِ گوینده بیان کرد. هرچند به نظرم صدای زمینه ی صحبت ها مناسب بودند، ولی می شد از بلندی صوتش کاست و به بلندی صوتِ گوینده افزود.
    به هر حال من به عنوان پایه ثابتتان حسابی لذت بردم.
    پاینده باشید و خوب بمانید.

  15. فرشید می‌گه:

    درود.
    مثل همیشه عالی است دوستان. من همۀ شماره های فنگ رو گوش می کنم و به دیگران هم توصیه اش می کنم.
    یک پیشنهاد:
    اگه در هر پست، موضوع شمارۀ بعد را اعلام کنید، این طوری امکان همکاری بچه های دیگه بیشتر می شه.
    امیدوارم سالها این کار ادامه داشته باشه.
    مخلصیم

  16. زهره می‌گه:

    این نگاه عمیق انتقادی و تیز بینانه که اعتراض رو ، خشم رو ، و امید رو چنین زیبا در هم تنیده و عرضه می کنه . صداهایی که متعجب موندم از غفلتم نسبت به اون همه زیبایی و تاثیر گذاری شون… اینها برای من بیش از هر چیز نشانه ی زندگیه نشانه ای از فروتنانه مقاومت کردن و تن ندادن به سکوت… بهتون افتخار می کنم …

  17. مهسا می‌گه:

    چند شماره از رادیو فنگ را گوش کردم. اولا باید تبریک بگویم چون آنقدر جذاب هست که بتواند کسی را که برای اولین بار می شنود را چندین ساعت پای خودش بنشاند. اما در میان راه از خودم پرسیدم: آیا این جذابیت تنها بخاطر شناختن افراد و رویدادهایی که از آن حرف می زنند نیست؟
    این شخصی بودن محتوا یک شمشیر دو لبه است. بستگی دارد چطور و با چه هدفی از آن استفاده شود. آیا این رادیو جایی است برای بیان تجربه های شخصی، دور هم بودن و عقده گشایی یا می خواهید یک کار بزرگتر انجام دهید؟
    به نظرم رادیو دارد روی این تیغ حرکت می کند. در بعضی از شماره ها به طرف شخصی شدن و جدا کردن خود از جهان دیگران کژ می شود و گاهی به سمت بیان یک درد مشترک مژ!
    من اگرچه در بسیاری از تجربه ها با شما شریکم اما ترجیح می دهم این رادیو راهی باشد برای ارتباط بیشتر و گفتگوی متکثرتر!

  18. علی می‌گه:

    ابتکار جالبی بود کلی هم خاطره زندگی کرد ولی اون وسط مسطا یهو یه حرفای بچه گانه خنده داری زده می شه که آدم انتظار نداره. مثلا دوستی که داره هفت تیر رو وصف می کنه نقل به مضمون یه گیری به خط عابر پیاده و محدودیت اون می کنه.

  19. سینا می‌گه:

    تلخیه این برنامه واقعا زیاد بود ، غمی میداد که واقعا تلخ بود. مخصوصا جای که راجعبه نانوایی نعمت آباد حرف میزد ، “نان نسیه” ….
    من برنامه ( شایدم ما) برنامه های رایدو فنگ را برای شاد شدن یا وقت گذراندن گوش نمیدم برای این شنونده ام که شریکیه از غم حرف میزنه ، از غم هایی که از فرد شروع میشه و با یک غم جمعی تبدیل میشه. یک حس همگانی.
    ذهن هایی که در حسرت هاشون خاک میشن

  20. auoob می‌گه:

    درود و خسته نباشید
    این شماره جالب بود اما مثل شماره های قبلی نبود ، یه چیزی تو مایه های شب یلدا بود ، خصوصی سازی که محشر بود ، و البته مهاجرت و فیسبوک و …… ولی این شمارتون هم شنیدنی بود.
    خداقوت ، اجرکم با عباابدالله

  21. Zed می‌گه:

    این برنامه چقدر خوب بود. توضیحات نادر، میخکوبم کرد. من خیلی جاهای تهران رفتم. حتا دوره دانشجویی سعی کردم از همین بچه های دستفروش عکس بگیرم و جاهای پرت هم رفتم. یا بعدها برای پروژه های دیگه هم.، و اعتراف می کنم وقتی این طور جاها میرم می ترسم و اخیرا ترسو تر هم شدم.
    از شرقی ترین تا غربی ترین و جنوبی ترین تا شمالی ترین جاهای تهران رو سرکی کشیدم؛ ولی نه در حد شناخت. فکر کردم اگر زنده بمونم و خوب بشم، باید پاسگاه نعمت آباد و اون محلی که توی برنامه کودکان کار گفته شد، برم.
    حتا به اندازه اون قدر دیدن که فکر نکنی تهران فقط محدوده زندگی، دانشگاه و محل کار آدمه . البته نمیخام این رفتن توریستی باشه. فکر می کنم نگاه ما به چنین مناطقی بیشتر توریستیه و اینکه بریم و ببینیم و بعدا با تعجب و آب و تاب تعریف کنیم.
    و شنبه رفته بودم انقلاب، خیلی یادتون کردم به خاطر این برنامه.

پاسخ دهید

*