شماره‌ی پنج / چگونه پروست نتوانست زندگی شما را دگرگون کند

در این شماره صدای ِ ما را از پس ِ سوزها و سازها می‌شنوید. از استودیویی که نداریم. با شما از کلاس‌هایی می‌گوییم که از آن‌ها فارغ نشدیم. با خبرنگار ویژه‌مان از دوردست‌ها همراه می‌شویم. با اشرار از زاهدان، به پشت ِ مرزهای مه ۶۸ می‌گریزیم و به جستجوی زمانی از دست رفته می‌پردازیم.
با کتاب‌هایمان سیر و سفر می‌کنیم، با پروست کادو پیچ می شویم. با شولوخوف قهقه می‌زنیم و ناگهان به یاد می‌آوریم که صبح جمعه‌ای که با شماییم صبح ِ ۱۳ آبان‌ماه است. پس یادها می‌کنیم از یادها …
بدون شک پاییز بی‌کوروش یغمایی نمی‌آمد. پروست بی سونات شماره‌ دو سن‌سان نمی‌نوشت و ما بی‌شما کلامی نمی‌گفتیم.

پس بشنوید، و با ما بگویید ؛
 

لینک دانلود با کیفیت و حجم پایین (۱۲ مگابایت)

[ mp3 | ogg ]

لینک دانلود با کیفیت و حجم متوسط (۲۳ مگابایت)

[ mp3 | ogg ]

لینک دانلود با کیفیت و حجم بالا (۴۵ مگابایت)

[ mp3 | ogg ]

۱۶ دیدگاه برای شماره‌ی پنج / چگونه پروست نتوانست زندگی شما را دگرگون کند

  1. سارانا می‌گه:

    مرسی از برنامه هاتون.هر هفته دنبال می کنم.
    موفق باشید

  2. reith می‌گه:

    دیگه حق با مارکس نیست؟ :)

    • رادیوفنگ می‌گه:

      چرا نباید باشه؟ :) برنامه ها قراره جدا شوند به صورت ستونی و قسمت دوم ابن برنامه هم تو ستون خودش میاد به زودی… خوشحالیم که پیگیری اش می کنید

  3. دل آرام آکار می‌گه:

    عالی!
    برنامتون عالیِ.
    من همیشه دنبال می کنم
    امیدوارم شما هم ادامه بدید.
    در شماره های بعدیتون منتظر پرونده های بکر کردم هستم.
    با سپاس فراوان از شما

  4. nima می‌گه:

    agha vaghan aalie ke har barname theme khodesho dar kolle barname hefz mikone, vali inke har barname harfe khodesho dare ke be az baghie jodast jalebe
    shayad khasteye jalebi nabashe, vali age mishe music khassi ke estefade mishe ro esm bebarin.

  5. مهیار می‌گه:

    سلام
    خیلی خوشحالم باهاتون آشنا شدم. خیلی کیف کردم به قولی
    اون تیکه که میگی ادبیات اصل زندگیه و اون‌جا که میگی به جای خوندن کتابای جدی و از این حرفا میشه ادبیات بخونی، موافق نیستم. ینی حس می‌کنم یک رگه‌هایی از تخطئه و نبود درک حضور دیگری توش هست. خوب فلسفه شناختی از دنیا میده که ادبیات نمی‌ده، علم همین‌طور. هرکدوم از اینا کار خودشون رو می‌کنن و با ارزش هستند.

    • بابک می‌گه:

      من فکر میکنم این رویکرد هدفش جایگزینی باشه یعنی نه به جای اینکه فلسفه بخونیم بریم ادبیات بخونیم بلکه چون نمیتونیم فلسفه مثلا بخونیم عیب نداره ادبیات بخونیم به جای هیچی نخوندن.

    • the-light می‌گه:

      ادبیات ژان ژاک روسو یا پروست رو مقابل فلسفه که نه، خود فلسفه بدونین. داخل شعرهای ایرانی هم به خاطر قصار گویی و مانیمنتال بودن شعر میتونین یه فلسفه رو توی ۲ بیت یا غزل برای یه آدم بیان کنین. حتمن نباید به زبانی فلسفه رو گفت که هیچکی هیچی نفهمه. میتونه یه بیت شعر یا یه داستان و یه جمله باشه.

  6. علیرضا می‌گه:

    سلام؛
    در یک کلام فوق العادس کارهاتون. ولی “”فکر میکنم”" بحث هارو خیلی کوتاه تر میشه به نتیجه رسوند تا شنونده در صورتی که در ذهنش نتایج و جمع بندی هایی رو نسبت به اون بحث داره زودتر با نتیجه ای که شما میگیرید هم آَنا بشه و به نوعی احساس حضور در بحث رو کنه.

    بله، خودم فهمیدم چی گفتم.

  7. eliiiii می‌گه:

    هندزفری mp4 ام را در گوشم میگذارم و راه می افتم..پیاده.این ابتدای یک صبح شنبه پاییزی است…صدای در گوشم می پیچد رادیووووووووووووووو فنگ…راه میروم کسانی در گوشم از استودیویی که ندارند میگویند..از پروست و رمان در جست و جو…و از اینکه من در این تجربه نا تمام خواندن این کتاب تنها نبوده ام کمی وجدانم آسوده میشود….راه میروم…تمام حواسم پیش صدایی است که در گوشم میپیچد…به اینکه ادبیات برای من عشق ادبیات همیشه متن زندگی بوده است و نه حاشیه اش…اما مدتی است…نمیدانم انگار بختک افتاده رویمان…و پاییز بدون کوروش یغمایی پاییز نمیشود….
    خلاصه ی حرفم اینکه جایتان حسابی خالی بود…شما قسمت های خالی هفته مرا پر میکنید و طعم گس آخر هفته ها را میگیرید….با کمی تاخیر باید بگویم
    آمدنتان بر من بر نسل من مبارک…

  8. هادی می‌گه:

    آقا مگه مردم وقشون رو از سر راه آوردن دو ثانیه حرف می زنید چاهار ساعت آهنگ می زنه

  9. هادی می‌گه:

    برنامه فوق العاده ای بود علاقه مند شدم بیشتر از پروست بخونم

  10. میترا می‌گه:

    هموطنان عزیز ،با وجود اینکه متاسفانه سالهاست در تبعید به سر می برم ، ولی برنامه پنجم شما را کامل گوش دادم عالی بود .
    با آرزوی موفقیت و پیروزی
    میترا -استرالیا

  11. آرش می‌گه:

    بچه ها ، اسم این موزیک فرانسویه رو می گین؟ روانی شدم ، نمی دونمم چی سرچ کنم که پیدا شه

  12. شروین می‌گه:

    کاش لااقل با پروستام عکس می گرفتم.

    روزی که ساکمو چمدونمو می بستم، اول کتابامو گذاشتم، گفتم تا سال دیگه که برمی گردم دو جلدش کافیه، بر می گردمو دو جلد دیگه ورمی دارم، خیلی ساده بودم، انقدر وزنش زیاد شده بود که حتی نمی شد جابجاش کرد، با نهایت اکراه گذاشتمش بیرون، اصلن همشونو گذاشتم بیرون، گفتم تو که داری میری، همه چیزو اوریجینال بخون. الان پنج ماه گذشته و فقط خاطراتی از جلد یکش مونده …

پاسخ دهید

*