پدافند | شماره دو

  در دومین قسمت از ستون پدافند رادیوفنگ، درباره ویژه‌نامه‌ی جنگ و صلح مهرنامه با شما صحبت خواهیم کرد

بشنوید و با ما بگویید؛

 

لینک دانلود با کیفیت و حجم پایین (۹ مگابایت)

mp3 | ogg ]

لینک دانلود با کیفیت و حجم متوسط (۱۹ مگابایت)

mp3 | ogg ]

لینک دانلود با کیفیت و حجم بالا (۳۸ مگابایت)

mp3 | ogg ]

 

۸ دیدگاه برای پدافند | شماره دو

  1. خشایار دیهیمی می‌گه:

    دوستان عزیز
    بنده متاسفانه خود خشایار دیهیمی هستم که یک برنامه شما را اشغال کردم . نمیدانم شما دوستان در ایران هستید یا در خارج . به هر حال همت شما برای نقد من حتی با به کارگرفتن الفاظ غیرمحترمانه ستودنی است . چون به من این فرصت را می دهد تا نظر این مخالفینم را در این کار و کارهای دیگرم بشنوم . اما من یک پیشنهاد دارم . اگر چه من در جایی بالاخره پاسخم را به این نقدها خواهم داد اما بهتر آن نبود که در همین رسانه خود شما این کار انجام می گرفت و با من هم گفتگو می کردید و شنوندگانتان استدلال های هر دو طرف را می شنیدند؟ از نظر شما آیا گفتگو بهتر از یک طرفه به قاضی رفتن نیست ؟ آیا شنوندگان حق ندارند حرفهای هر دو طرف را بشنوند و خود قضاوت کنند ؟ آیا اینگونه حکم صادر کردن و اتهام زدن درست است ؟ باشد که شما فرزندان من به همان راهی نروید که نسل من و نسل پیش از من رفتند و خودشان را (به عبارتی خودمان را ) حق مطلق پنداشتند و چندین دهان داشتند و گوش هیچ زیرا یقین داشتند راه رهایی توده ها را یافته اند . ایامتان به کام .

    • ندرت می‌گه:

      سلام آقای دیهیمی! چه جالب، من اکانت فیسبوک نداشتم ولی این جریان را پراکنده از دوستان و آشنایان شنیده بودم… خیلی دلم میخواست جایی با خود شما در همین رابطه گفتگو کنم که ببینم واقعا قربانی شدن فرهنگ برای اقتصاد یعنی چه و اصولا چطور با فروش یک کتاب (حالا هر کتاب) میشود جلوی قربانی شدن فرهنگ در عصر حکمرانی اقتصاد آزاد و افسار گسیخته ایستاد … در همین رابطه یادم هست که برشت در یک سخنرانی خود (راجع به فاشیسم) که در کتاب جمعه شماره یک ترجمه شده گفته است: بیایید به نسبت به فرهنگ رحم کنیم، ولی پیش از آن به انسانها رحم داشته باشیم (نقل به مضمون با کلی ایراد احتمالی ویرایشی)
      اگر دوستان فنگی اجازه بدهند، من همینجا میخواهم از همین تریبون کامنتی (!؟) استفاده کنم و راجع به برخی نکات یادداشت شما سوالاتی بپرسم: (هرچند که دوستان در برخی نکات دیگر حق مطلب را ادا کرده اند)
      اول از همه میخواهم راجع نسبت خانوادگیمان صحبت کنم: چرا اینقدر بر شبیه سازی مناسبات خانوادگی در عرصه ی اجتماعی اصرار دارید؟ شخصی تر نمیپرسم که مثلا آیا خیلی خانواده ی خوشبختی دارید و تصور میکنید که هرچه پدرانه تر، دلسوزانه تر … صحبتم دقیقا راجع به بازتولید شدن «خانواده» در عرصه ی اجتماعیست. آیا این اصرار بر «پدر» بودنتان به زعم خودتان نکته ی پیشرو و رو به جلویی دارد که من متوجه نمیشوم؟ یعنی خانواده را مساله ای خارج از مناسبات «ایدئولوژیک»(ی که در مصاحبه هایتان مدام بر مضر بودنش برای بشریت اصرار میکنید) میدانید؟
      شما حتی در همین کامنت (که اصلا نمیدانم خودتان هستید آیا، کاش نباشید!) هم باز هم عده ای را فرزند خودتان تلقی کرده اید و بعد انتظار دارید از الفاظ «محترمانه» (!؟) استفاده شود؟ کجای این ایده ی استعلایی شما راجع به روابط انسانی روی زمین قرار دارد؟ ما در کجا «زندگی» میکنیم؟
      جناب دیهیمی، فنگیها به درستی در همین برنامه اشاره کرده اند و من از شما دوباره میپرسم: چه ایرادی داشت حالا که نشر کاغذی اینهمه با مشکل و مشقت و محدودیت همراه بود، دست به انتشار رایگان این کتاب در اینترنت می زدید؟ آیا نشر ارزان و انبوه تر در عصر تکثیرپذیری مکانیکی، اتفاقا فرهنگ را از قربانی شدن در پیشگاه اقتصاد و مناسبات کهنه اش نجات نمیدهد؟ این دعوت به انجام کار «خیریه ای» نیست، بلکه مواجهه ای انضمامی با واقعیت است. همین حالا که من دارم اینجا این کامنت را تایپ میکنم و احتمالا سری اول کتاب در آخرین مراحل چاپ و توزیع است، کل خاورمیانه درگیر مساله ی جنگی است که یک روز از سوریه زبانه میکشد، یک روز از افغانسان و یک روز از غزه و بعید هم نیست روزی همین تهران و کتابفروشیهایش را بسوزاند. آیا این فرهنگ مجرد شده در قیمت سی هزار تومان میتواند جایی کارکردی برای خلاصی از این وضع داشته باشد؟ آیا نشر فرهنگ (با خیلی اغماض درباره ی «فرهنگ») قراراست در جلوی این جنگ بایستد یا خیر؟ نقدی که شما به رفقای فنگی دارید را من چندین بار درباره ی خودم نیز شنیده ام: گوش نمیدهیم (اتفاقا پدرم هم به من میگوید!) … حق بدهید آقای دیهیمی! پرده ی گوش ما در اثر صدای بمب افکنیهای رسانه ای و خبری از بین رفته است. جنگ فقط آدم را نمیکشد، کر هم میکند.
      جناب دیهیمی، بد نیست بار دیگر به «احترام» هم دقیق شویم. ظاهرا آخرین حکومت پادشاهی مدتهاست از این جامعه رخت بربسته است ولی قرار است مناسبات دربارب حتی در ادبیات ما باز تولید شود! احترام چه کارکردی برای افراد داشته و دارد؟ آیا به جز این است که ابزاری بوده برای تشخص درباریان در برابر رعیت؟ آیا قرار است در هنگام نقد ، به دربار عریضه بنویسیم تا اصول ادیبانه و پرطمطراقی متن را هم رعایت کنیم؟ آیا آنزمانی که در یادداشتتان فرهنگ را قربانی اقتصاد کردید، با مخالفتان به گفتگو نشستید و یک طرفه به قضاوت ننشستید؟ آیا یک برنامه ی شنیداری (موسوم به رادیویی) عده ای از افراد (تاکیدی روی جوان بودنشان اتفاقا ندارم!) آنرا تولید میکنند، محکمه ی نهایی است که شما اینگونه برآشفته میشوید؟ آیا قضاوت کردن/شدن اساسا امری مذموم است؟ فرآیند انتخاب چگونه بدون قضاوت امکانپذیر است؟ ترویج علم و فرهنگ بدون کارکرد انضمامی و خارج از ایده ی درونیش با آموزش شکار اژدها چه تفاوتی دارد؟
      آقای دیهیمی … این بود سوالات من. کاش همانطور که خودتان میخواهید… به گمانم اگر این بحث در همینجا با دعوت سایرین همراه شود (اگر رفقا اجازه بدهند) در همینجا با نظارت همگانی به گفتگو مشغول شویم و بتوانیم یک قدم باهم جلو برویم.

  2. دیدار می‌گه:

    من می خواستم چند نکته ی مهم که رفقای رادیو فنگ به آن اشاره کردند را پررنگ تر کنم. وقتی که اگهی بازرگانی ابن ویژه نامه را دیدم اولین چیزی که در ان بازشناختم شکل نخبه گرایانه ی مرسوم میان هنرمندان وطنی ست. بدبختانه من دوست هنرمند زیاد دارم. خارج از مدیوم هنری و در حوزه ی روابط اجتماعی ابن افراد غیر قابل تحمل و غیر قابل معاشرت هستند چه زن چه مرد چه پیر چه جوان چون فضای فکری انها کاملا نخبه گرابانه ست خود را تافته ی جدا بافته یی می دانند که با غیر هنرمند معاشرت نمی کنند و در فضای فعلی فرهنکی هر روز در حال شهبد شدن هستند چون عوام به زعم آنها ارزش کار فکری و هنری را درک نمی کند. اکثر آنها فتیش خاصی برای کار هنری خود قائل اند چرا که ارزش ویژه یی برای تولید غیر یدی متصور شده اند که محصول تقسبم کار در بازار مدرن ست. بورزوا خودش رایهتر می داند چون کار یدی نمی کند و هنرمندان ما اگر بورژوا نباشند با ان همذات پنداری های زیادی دارند. ویژه نامه خطاب به چنین افرادی نوشته شده و با سرمابه این قشر هم تولید شده از طریق پیش فروش.
    این چه متنی ست که در آن وعده داده می شود توکوویل و انگلس کنار هم عرضه خواهد شد؟ چنین آشی که توکوویل نبلیع می کند برای مخاطب لیبرال اش و برای ان که متهم به لیبرالیسم نشود نمکی هم از متنی سوسیالیستی به ان می پاشد تا به مذاق همگان خوشابند باشد مصداق خوبی برای استراتژی های رسانه یی نولبیرالی ست نوع نوشتاری بی بی سی فارسی که با فراهم آوردن کلاژی از طبف های متضاد توهم آزادی بیان را تولید می کند. آیا این ژست پسا-ایدئولوژیکی مصداق ابدئولوژی خالص نیست؟
    پیشنهاد می کنم برای آشکار کردن دیدگاه ضد نحبه گرابانه با توهم پست ایدئولوژیک اش از این به بعد واژه هترمند را به دیگران واگذاز کنیم و از واژه ی کارگر فرهنگی استفاده کنیم. چرا که ما هم به عنوان نویسنده و نقاش و عکاس داریم کار می کنیم درست مانند کارگران ساختمانی سود تولید می کنیم ولی دچار توهم مدرن تقسیم کار به یدی و فکری نیستیم. کار ظاهرا فکری هم در رابطه با مادیت زندگی ما تولید و ادراک می شود و ماهم به سودی که تولید می کند احتیاج داریم. این جا با رفقای رادیو فنگ موافق نیستم که آلترناتیو رایگان در نت را پیشنهاد می کنند. ما هنوز هم در سرمابه داری زندگی می کنیم و نمی توانیم انکار کنیم که سیستم wage labour را می توانیم دور بزنیم. اما چرا باید مجله یی شیک با کاغذ گران قیمت را انتخاب کنبم مگر ان که بخواهیم به مذاق مخاطب بورژوا یا شیه بورژوا خوش بیاید…
    دست مریزاد به رفقای رادیو فنگ.

  3. علیرضا می‌گه:

    کامنتِ آقایِ دیهیمی (صرف نظر از اینکه نویسنده واقعاً خودِ ایشان بوده باشند یا نه) واجدِ نکته‌ای مهم است که قطعاً در صورتِ کاذبِ بودنِ هویتِ نویسنده‌‌ی کامنت، باز هم موردِ تأییدِ شخصیتِ حقیقیِ آقایِ دیهیمی و سایرِ نویسندگانِ مجلاتِ پُر زرق و برقِ سال‌هایِ اخیر خواهد بود: شخصی که کامنتِ بالا را نوشته، علاوه بر تمامِ فرزندانِ فیسبوکیِ خود، لطف فرموده و از سرِ عطوفت فنگی‌ها و یحتمل مخاطبانِ آنها (که ما باشیم) را نیز به فرزندی قبول کرده و به جایِ پاسخ دادن به دست‌ِکم یکی از چندین و چند انتقادِ محکم، استخوان‌دار و ریشه‌ایِ دوستان، همه و از جمله خود را تنها به رعایتِ ادب و بعد از آن ارائه‌ی فرصت به شخصِ غایبِ موردِ انتقاد، فرا خوانده است.
    سوال این است: شما با نوشتنِ کامنت فرصتِ پاسخگویی را به صورتِ عینی تجربه کردید، پس چرا لااقل به یکی از موارد، پاسخی کوتاه ندادید؟ دوست عزیز، پدرِ مهربان، مترجمِ محترم، نماینده‌ی نسلِ زخم خورده از تندروی‌هایِ ایدئولوژیک، آقایِ کلاه برداری که به جایِ جنابِ دیهیمی کامنت گذاشته‌اید، باید توجه داشته باشید که شما در رسانه‌هایتان، حتا به اندازه‌ی جایِ یک کامنت نیز برایِ مخاطبِ خود، فرصتِ پاسخگویی نمی‌گذارید، ما محکوم به تحملِ شما در همه جا هستیم؛ قدرتِ هژمونِ رسانه‌هایِ رنگ به رنگِ شما به قدری‌ست که این روزها حرفهایِ راننده تاکسی‌ها نیز از آستینِ کوتاهِ شما تراویده می‌شود. نباید فراموش کنید که شما هیچ وقت به این خاطر از ما عذری نخواسته‌اید، بنابراین چه انتظاری از دوستانِ فنگی و ما دارید. از این گذشته کم نیستند دوستانی از همین فرزندانِ جوانِ شما که به عنوانِ خبرنگار، مترجم و نویسنده در مجلاتِ چهاررنگِ شما به جرمِ دگراندیش بودن عملاً از هیأت‌هایِ تحریریه‌ی با اُردنگی به خیابان و اینترنت شوت شده‌اند.
    و اما نامحترمانه بودن: هیچ کجایِ پدافندِ شماره‌ی ۲ دوستانِ رادیوفنگ از ساحتِ ادب خارج نشدند، لااقل بنده این طور این برنامه را شنیدم. مگر اینکه شما از ادب و احترام مقصودِ دیگری داشته باشید که آن را دیگر شرمنده‌ایم، متأسفانه ما در رادیوفنگ ابزاری به نامِ لایک نداریم.
    و آخر اینکه: دهه‌ی هشتاد مصادف است با ظهورِ پدیده‌ای شوم در تاریخِ مطبوعاتِ ایران. عده‌ی قلیل، با برخورداری از رانت‌هایِ مختلفِ سیاسی و اقتصادی به صورتِ انحصاری در راهِ گسترشِ فرهنگِ ضدانسانیِ نئولیبرالیسم، نشریاتِ در ظاهر مختلف و در باطن یکسانی را با استفاده (سوءاستفاده کلمه‌ی بهتری‌ست) از جذابیت‌هایِ گرافیکیِ گران قیمت در میانِ عامه (تأکید میکنم: در میانِ عامه!) گسترانده و با ایجادِ جریانی مداوم و هدفمند از اطلاعات (که از قضا همان‌طور که دوستانِ فنگی به درستی اشاره کردند نخبه‌گرایی را نیز تحتِ پوشش دارد) به زمینه‌سازی برایِ به وجود آمدنِ فضایِ ذهنیِ مناسب برایِ تن دادنِ جامعه به قواعدِ وحشیانه‌ی ایدئولوژیِ در ظاهر غیرایدئولوژیکِ نئولیبرالیسمِ اقتصادی پرداختند، که الحق و الانصاف به خوبی نیز از عهده‌ی این امرِ خطیر برآمدند. (جالب اینجاست که شدتِ برخوردِ حاکمیت با این دار و دسته، نسبت به دیگر جریانات بسیار خفیف و مقطعی بوده است)؛ من و به گمانم، دوستانِ نادیده‌ام در رادیوفنگ فکر میکنیم که قوچانیسمِ مطیوعاتی آخرین ضربه و تأکید میکنم آخرین ضربه به ظرفیت‌هایِ مدنیِ یک جامعه‌ی برایِ پی‌گیریِ استراتژی‌هایِ رهایی‌بخش و ایجادِ جامعه‌ای کمی انسانی‌تر خواهد بود.
    نویسنده‌ی کامنتِ بالا هر کسی که می‌خواهد باشد، باشد، آقایِ دیهیمی یا یک کلاه‌بردارِ اینترنتیِ احمق -که لابد حالا به خاطرِ سرکار رفتنِ ما از شدتِ هیجان ذوق مرگ شده اشت- اما در هر صورت نباید فراموش کنند که ما حتا اگر بخواهیم برای ایشان و نشریاتِ سرخ رنگ اما به شدت زردشان احترامی قائل نباشیم و حتا به آنها جایی برایِ پاسخگویی ندهیم، باز هم حق داریم. دوستان، شما به اندازه‌ی کافی حرف زده‌اید بهتر است کمی هم گوش کنید.

    بابتِ اغتشاشِ احتمالیِ متن از لحاظِ نگارشی از همگی عذرخواهی میکنم، خسته‌تر از آنم که توانِ ویرایش‌اش را داشته باشم.

  4. فریدون می‌گه:

    من ایرادتان به نشر چشمه را راستش متوجه نشدم! به نظرم کمی بی‌انصافی است این دو را در کنار هم گذاشتن… اینگونه همه چیز را می‌توان به یک چوب راند

  5. آرمان می‌گه:

    تا جایی که من می‌دانم فرهنگ اصولا چیزی مربوط به توده‌هاست و این‌گونه “کاسب‌کاری فرهنگی” – تا فلان روز وفت دارید فلان محصول ندیده‌ اما چهاررنگ را بخرید – را سخت می‌شود “کار فرهنگی” تلقی کرد.

  6. شروین می‌گه:

    سرخ و سیاه

    کالا !!!!! ای پدیدار بیمارگون ، از میان ما برخیز !!! اینک زمان آن رسیده است که اشیاءرا به حال خود رها کنیم . بت کالا مدتها است که پرستندگان خویش را دارد . با این همه این از بدیهیات است . مسئله درست از آن جا ایی شروع می شود که انگلس می گوید . بیایید از نو به عبارت نظر کنیم : ((هنر ممکن است در ارتباط خود با زیربنای اقتصادی، میانجی مندترین فرآورده اجتماعی باشد، اما به تعبیری دیگر هنر نیز جزیی از زیربنای اقتصادیست.)) از این جمله چگونه می توانیم نتیجه بگیریم ؟ منظور چیست زمانی که از میانجی صحبت می شود ؟ آیا هنر ساختار ” آگاهی کاذب ” است ؟ یا هنر نقشی متناقض را بازی می کند ؟ هنر تنها کالایی است که بیشتر از کالا است . یعنی کالایی است که کالا بودن خود را هم زمان نفی می کند . ساختار های انحصار می کوشند آن را به چنگ آورند اما هنوز این هنر است که بازتاب آگاهی اجتماعی است . بدین سان رادیو فنگ هم یک کالای آگاهی بخش است که با تشویق به مصرف شدن می کوشد میانجی آگاهی شود . مصرف کردن ، پول دادن نیست !!!!! بنابراین ساختار منطقی استدلال چند پهلوی منتقدان عزیز ، خودشان را نیز به درون می کشد !!! ما می توانیم مصرف کنیم و در آیینه ی مصرف ، نیاز و برطرف شدن آن را در یابیم . انسان موجودی است که افزار می سازد !!! ابزار را برای رفع نیاز اش تولید می کند اما هم زمان تنها پس از رفع نیاز اش از میانجی تولیدش به هردو وجه عملکرد اش آگاه می گردد . هیستریای مخالفت با مصرف خود نوعی جن زدگی است . نوعی میل طبیعت باورانه و جنگلی !!! نفی هم زمان امکان آگاهی و خواستن آن !!! با پاره ای که استدلال با آن آغاز می شود هم راه هستم . فرهنگ از طریق گسترش تکنولوژی امکانی مخرب را کسب می کند . البته تخریب وضعیت تاریک قرون وسطی و کاست هایش . هنر ، فلسفه ، اخلاق و حتی زبان از این طریق آزاد می شوند . پس از آن است که ساختار ارتجاعی حاکم می کوشد با در اختیار گرفتن این وجه خود را بازتولید کند . با این همه ساخت یابی فرهنگ یا همان آفکالرونگ ، کم کم تضاد خویش را نمایان می کند . روشنگری تا آن زمان که سنت را اوبژه ی قابل توضیح قلمداد می کند پیشرو است . جهان جن زده را تقدس زدایی می کند . اما همین که طبقه ی نو نهاد ها یش را می سازد نا گهان به سلاحی برای سرکوب مبدل می شود . حاکمیت تنها از طریق پلیس است که حفظ می شود . با این همه هنر همچنان زیر بار نمی رود . اگر هنر وجه غالب فرهنگ باشد ، پس فرهنگ می کوشد از بازی تازه ای که او را به کالایی مبدل می کند برهد . جدال معروف بر سر پذیرش هنر به مثابه امکان روشنی بخشی برای طبقات زیر ظلم و هنر به مثابه فرهیختگیی انتزاعی در قرن نوزدهم آغاز می گردد . هر دو سوی این مبارزه ، از هنر انتزاعی و شخصی تا هنر مردمی یک راه را می روند ، می خواهند نهادی باشنذ مستقل از دیگر نهاد ها . مارکس در هنگام اندیشیدن به نقش روشنفک متوجه آن می شود که هربار با بالا رفتن از یک تریبون ، همان کارکردی را پیدا می کند که تریبون های رقیب دارند . پس او نیز تنها از طریق ورود در بازار می تواند نظم آن را برهم زند .
    حال بگذارید کمی از دیهیمی بگویم . بیانیه ای به غایت بد و تصنعی از او کار را مشکل می کند . همه می دانیم که مهرنامه چیست . همان مجله ایست که ازساختن جنگ هایی ابلهانه کسب درآمد می کند . همان است که از انتخاب اوبا ما خشمگین است همان است که می گوید آمده جهان را تفسیر کند !!!!! تمامی این گذاره ها برای ما آشناست . مهرنامه نماد ارتجاع محافظه کارانه است . فیلسوف اش سید جواد روشنفکر ستیز است . صفحات اش را تنها برای نخواندن پر می کند . حال درک خشم دوستان بسیار شفاف تر است . چگونه این گرگ پیر ( مهرنامه …. کرباسچی……قوچانی ) می خواهد از فرهنگ دلجویی کند ؟ چگونه دیهیمی که اینک در غم زندانی شدن فرزند اش است می تواند با این تریبون وارد بازار شود ؟ چگونه می توان این پروژه را با نسل قلم مقایسه کرد ؟ و…..
    بیانیه ای که به چهار رنگ بودن اشاره می کند . بیانیه ای که اقتدار پدرانه را به فرزندان صغیر یادآوری می کند . با آثر ایشان آشنا هستم .کوشش برای باز کردن گفتمانی علمی شاید بتواند توصیفی مناسب باشد .با این همه با فرض ایشان درباره ی اقتصاد و فرهنگ به همان دلایل رادیو فنگ مخالفم . اما با یک سویگی نقد دوستان هم مخالفم . گویی نقد دچار کور رنگی است . رنگ سرخ را از سیاه تشخیص نمی دهد !!! نیمه آدورنویی نیمه استالینیستی !!!! برای یادآوری می گویم ، مارکس می گفت برای تغییر جهان آمده است نه برای شیون و زاری !!!! بدرستی نشان داده می شود که چگونه ساختار سرمایه داری همه چیز را به کالا مبدل می کند . بدرستی دستکاری نیاز از طریق بتوارگی کالا شرح داده می شود ، اما نمی گوید که کدام سرمایه داری و کدام صنعت فرهنگ ساز ؟ اینجا هنوز صنعت چاپ اختراع نشده است !!!! کدام سود از طریق بیگاری کشیدن از نویسنده ؟ تیراژ کتابها تنها ۱۰۰۰ نسخه است !! گویی فرا موش کرده اند که رنگ سیاه از سفیدی متنفر است !!!
    به عنوان نتیجه گیری اما هنوز با پیشنهاد دوستان موافقم . اگرچه کسب درآمد را عملی خبیث و شیطانی نمی دانم ، اما بر سر تریبونی که بدنبال انحصارگری است شرطبندی کردن بسیار خطرناک است .

  7. hamze می‌گه:

    آخه احمق…احمق…کودن… این آقا شما رو دوست،پسرم و عزیزم خطاب کرده و گفته به من هم اجازه صحبت بده تا دیگران بتونن حرف هر دوی ما رو بشنون… تو از خصلت ایدئولوژیک خانواده و توده های قربانی مناسبات فرهنگی و از این چیزا حرف میزنی…دانش رو هر کس و به هر شکلی با کمی تلاش و صرف وقت میتونه بدست بیاره. اما بصیرت و خودآگاهی رو به سختی، به سختی میشه….

پاسخ دهید

*